یال های اسبی را آتش زده اند و در دالان های ذهنم رها کرده اند ...
شیهه های اسب سوت می شود و سیلی به گوش هایم . سم کوب هایش ریتم می گیرد . مارش نظامی می شود ... سرباز و از پی اش سرباز می آید و پای می کوبد آن چنان که طاق های دلم فرو می ریزد و لزرم می گیرد. می لرزم و می ...
- حالت خوب نیست . بلند شو بریم دکتر
می خواهم بلند شوم . دست دراز کنم . افسار اسب را بکشم . آتش یال هایش را هم آغوش شوم تا خاموشی ولی ...
نمی شه رمق به جونم نیست
اسب می ایستد. . زل می زند به خیل سربازها .دیگر شیهه نمی کشد . سربازها دوره اش می کنند . پای کوبان به گردش می چرخند . مشروب به سر و روی اش می پاشند . شعله در تعقیب الکل ، شمایل تمام آتش یک اسب را بر پرده ی چشم هایم نقاشی می کند .
بوم بیار
- نه مثل این که اصلن حالت خوب نیست
بوم بیار و قلم .
پی نوشت : زیرنویس خودم که می شوم می ترسم از وحشت دیگری !
همیشه من ِ او بودن ، خود سوزی ست .
گاه برهنه که می شوی واژه ها جان می گیرند .خود می شوی .بزنگاه گریز می شود و کس نمی ماند .
|
+| نوشته شده توسط
باغبان جهنم در شنبه 13 اسفند1390
|